
روز جالبی بود، با دیدار های متنوع و پر شمار. از این میان یک همرزم و یک همکار هم، جز افرادی بودند که برادر و پدر خود ( این حقیر را) شرمسار حضور گرم خود ساختند.
یار با ما است ، چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
همرزمم، حاج ابوذر بود. گرم و صمیمی و صادق و ساده. چهره آشنا و خدوم شهر و استان. برخوردار از روحیات مرتبط با فرماندهی نظامی استراتژیک.
نشان اهل خدا عاشقیست، با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم.
دخترم، سرکار خانم احسانی نژاد، همکارم در استانداری است، فرزند دیگر رزمنده جوانمرد کرج و البرز ، شهید حسن احسانی نژاد.
حسن از کودکی به همراه خانواده از الموت به کرج آمد و به مانند اغلب مهاجران و میهمانان، که اینک خود، با افتخار، صاحبخانه هستند، یک دنیا حسن و شایستگی و اعتبار را به زادگاهم به ارمغان آوردند.
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود.
اما بیان یک خاطره:
اسفند ماه سال ۱۳۵۹ با تعدادی از دوستان، در کار امداد رسانی – ارائه کمک های نقدی به همراه خوار و بار – در روستاهای کرج بودیم، من و حسین میر رضی و مهدی شرع پسند و حسن احسانی نژاد. ابوذر اگر چه آن روز را به یاد دارد اما نمی دانم چرا غایب بود. در حوالی عصر در حالیکه جاده پوشیده از برف و اتوموبیل قادر به ادامه مسیر نبود، حسن آقا، دو کیسه حاوی کمک ها را به دوش کشید و نزدیک به دو کیلومتر باقیمانده مسیر صعب العبور را طی و بار را به مقصد رساند…
از دل و جان، شرف صحبت جانان غرض است
غرض اینست وگر نه دل و جان اینهمه نیست.
فدایتان مهراب
۱۶ بهمن ماه ۱۴۰۳
جهانشهر کرج




