چنار برغان در آتش؛ روایتی از اندوه و احترام
چنار برغان، یادگاری از دیروز، حسرتی برای امروز

سوختن چنار کهنسال برغان، نه فقط خاکستر بر تن این درخت خاطرهساز، که اندوهی عمیق بر دل دوستداران طبیعت و فرهنگ نشاند. این واقعه تلخ، احساسات بسیاری را برانگیخت و مردمان، با سرودن اشعار، نگاشتن متون و نوشتن یادداشتهایی سرشار از عشق و تأسف، اندوه خود را بیان کردند.
در این میان، دکتر میلاد عظیمی، ایرانشناس فرهیخته، با نگارش یادداشتی تحت عنوان «با احترام به چنارهای سالخورده برغان» به این فقدان اندوهبار واکنش نشان دادند. در ادامه و در تأیید و همراهی با این نگاه ارزشمند، دکتر مهراب رجبی، نویسنده، پژوهشگر و رئیس بنیاد ایرانشناسی شعبه البرز، که پیشتر نیز «مرثیه سرو برغان» را به یاد این نماد ماندگار طبیعت نگاشته بودند، یادداشتی منتشر کردند.
با احترام و ادای دین به این درختان کهن، متن هر دو نوشته را تقدیم حضورتان میکنیم.
یادداشت دکتر میلاد عظیمی
با احترام به چنارهای سالخورد برغان
ایرانیان چنار را درختی مبارک میدانستند. تا آنجا که دیدنش را در خواب، به شخصی مبارک که خیر و منفعت او به دیگران برسد، تعبیر میکردند. چنار اسباب بزرگی را آماده داشت؛ بشکوه و تناور و سرافراز بود. و دیرینهسال. همانکه فردوسی فرمود: «گذشته بر او بر بسی روزگار».
نشان بقا بود چنار. رمز تاب آوردن. و سبکسران نورسید را پس پشت افکندن که:
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان
آن گه شود پدید که نامرد و مرد کیست
نمونهٔ ایران!
دانهاش را پادزهر میدانستند. چوبش را مرغوب و برگش را ضماد چشم. میگفتند شبپره را از چنار بیم و بیزاری است و اگر چنار بسوزد دودش پرستوها را بمیراند. پوست و دانهاش مرهم سوختگی بود و چه پیوندی بود چنار را با آتش و سوختن!
نه فقط چوبش هیمهای دلخواه بود که باور داشتند همه عمر آتشی در دل نهفته دارد و آخرالامر در آتش خویش بنشیند و بسوزد:
کندهٔ پیر آتشاندیشم
آرزومند آتش خویشم
اگر میوهدار نبود، بالادار و سایهدار بود. آرایش روزگار بود. خنکای سایهٔ بلندش مأمن مرغان و آسودنگاه مردمان بود. زیر سایهٔ امنش هم عشرت بود و هم عبادت.
آمیزگار درختی بود چنار. اهل پیوند. دانای پیشینه نوشت چون شاخ انگور و انجیر با چنار پیوندد، میوهاش شیرینتر باشد. برکتش واسع بود.
در خیال شاعران، برگ چنار به دست مانند شده؛ دستی همیشه تهی و همواره گشاده و در نگاه مولانا رقصان. در عین تنگدستی توانگردل!
از بس خوشنام و دوستکام بود، ریختن برگهایش در پاییز را به زربخشی بیدریغش نسبت کردهاند. یک بخشندگیاش این که در بهار و خزان، به باغ و بستان رونق بخشیده؛ انبوهی از رنگ؛ از سبز تا زرد تا سرخ.
برکت چنار مستدام بود. حتی در تنهٔ پیر پودهاش، دکان و آغل میساختند. محکمه و زندان هم ساختهاند.
و چه سازگار و جانسخت بود چنار. با همهٔ سالدیدگی هیمنهٔ مرگ را نمیپذیرفت. اگر میسوخت یا خشک میشد، از تن و جانش، جوانه میجوشید. پاجوشها میبالیدند و استمرار مادر میشدند؛ از یک چنار هفت چنار و ده چنار میجَست.
نمونهٔ ایران!
کاشتنش نشان دوراندیشی و بردباری بود. کاری از اقلیم «ما بکاریم دیگران بخورند». پس ایرانیان در آتشگاه و مسجد و خانقاه و هر بقعهٔ محترم چنار کاشتند. چنانکه در کوشک و سرا و خیابان و بستان. شهر و دیه و کوی و گذر و دره و کوه ایران نام از چنار گرفته؛ از «چنار» تا چناران، پاچنار، چشمهچنار، تختهچنار، تنگ چنار، چناربن، چنارستان، چنار رباط، باغ چنار، قلعهچنار، دهچنار، هفتچنار، چنارسوخته و…
اصلاً ایران است و چنارهایش. از آن چنار که رستم، شغاد را به تیر آخر، بر او بدوخت تا هفتچناران بریانک تهران که بقعه نبود، اما به خاطر این هفت چنار، تقدسی یافت.
چنارهای بلندبالای اصفهان یاد باد که هر چشمی را خیره میکرد. چنارهای کاشان و اصطهبانات. و چنارهای تهران؛ «شهر چنار». سیاح فرنگی نوشت که در هر کوی و برزن تهران چنارهایی سخت تنومند هست. بادا که ازگزند دیوان دور بماند چنارهای تهران. آمین!
و چرا ننویسم که دوازدههزار چنار نسا یاد باد؛ آن کانون قدیم تمدن ایرانی. از پشت سیم خاردار یاد باد. امروز یاد باد و فردا یاد باد.
ای خوشا چنار زرآباد قزوین و اشکهای سرخش در روز عاشورا. سرسبز باد آن باوری که حصاری از قدس و ایمان دور چنار کشید تا از آسیب نامردمان در امان باشد.
ای خوشا چنار محتشم نطنز که آب از قنات آتشگاه و مسجد و خانقاه خورده. خرّما چنار شگرف مسجدجامع قمصر. زهی چنار بزرگوار باغوار تویسرکان. خهی چنار والاگهر تنگ چنار مهریز. چنارهای نیاسر در کنار آتشکدهٔ خاموش یاد باد. چنارهای کمربستهٔ سرکان. چنارهای بشقارداش بجنورد. چنار قلعهسرد دهدز. سلام خدا بر چنار شاهوار امامزاده صالح تجریش. در بهشت برویاد چنار آببخش استهبان.
زنده بماناد آن چنارهایی که ایرج افشار دید و دربارهشان نوشت. رحمت خدا بر شاه عباس و چنارهای عباسیاش.
درودها بر ناصرالدینشاه و دقتهای نغزش در کار چنار. باران مغفرت بر او ببارد که به زیارت چنارهای کهن میرفت و وصفشان را مینوشت. یاد باد «عباسعلی»؛ آن چنار پیر ارگ ناصری که نظرکردهٔ حضرت عباسش میدانستند و اهل حرم شاه، از خشم شاه، به آن چنار پناه میبردند و شاه به حرمت آن نام که چنار پیر به او منسوب بود، از خطای آنان درمیگذشت. آفرینها بر رضاشاه و چنارهایی که کاشت و رحمت بر قانونی که گذاشت تا دولت و ملت موظف باشند از درختان کهن محافظت کنند.
های که سیراب باد آن چنارهای رستاق یاجی در نزدیک ارس. آنجا که به دست روس منحوس از ایران کنده شد. پیران یاجی از شوق و غم ایران میگریستند و میگفتند به این امید آن چنارها را کاشتهاند که ببالد. تا مأموران دولت ایران باز بیایند و آنان را به بهانهٔ خراج ندادن بر چنار ببندند و سیاست کنند.
آری! ایران است و چنارهایش!

به قلم دکتر مهراب رجبی:
آفرین میلاد جان عظیمی.
همچو نی، زهری و تریاقی، که دید
همچو نی، دمساز و مشتاقی، که دید
جاودان باد یاد چنار حصار، آقا دار دیزین، هورس دار واریان…
سلام بر سرو ابرکوه…
رحمت خداوند بر سرو کاشمر
که حکیم توس در وصفش فرمود؛
یکی شاخ سرو آورید از بهشت
به دروازه شهر کشمر، بکشت.
همان که استاد شفیعی کدکنی در وصفش کتابی نوشت به نام؛
“مرثیه سرو کاشمر”
یاد پدر اندر پدر اندر پدر ما
وآیینه صد نسل و تباران، که تو بودی.
و این کمترین به احترام نام و یادش، کتابم را “سبزه کشمیر” نام نهادم.
که سرو کشمیر، همان سرو کاشمر، می باشد.
نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند.
و قصه های این راه پرخون، از چنار تخته در البرز تا کنار تخته در زاگرس و در همه ایران و فلات ایران، بلخ و مرو و خوارزم و نیشابور و ارس و مغان و گیلان و گلستان و خراسان و هرمزگان و خوزستان و تمامی ایران، ادامه دارد…
راستی لقب، کنیه، صفت و اساسا نام مهربانانه تهران، چنارستان می باشد…
نشان یوسف گم گشته می دهد، یعقوب
مگر ز مصر، به کنعان بشیر. می آید…



